قهرمان ميرزا عين السلطنه
657
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
داده . گوهر خواهرش هم بزرگ شده . همان زهرا سلطان هم هست . درست پنج شش سال بود نديده بودم . مخفى بودند . مىگفت نزد ميرزا باقر خان پسر صديق الدوله بودم و دو سال هم نزد ميرزا على جان آوازهخوان عزيز السلطان . حرف راست كه اينها كمتر مىزنند ، خدا عالم است . آن طراوت را نداشت . لاغر هم شده اما باز خوب بود . رقص بسيار خوبى كرد . با كمانچه هم رقص مفصلى كرد . قدرى از آن غرور افتاده . مىشود قبول كرد . اشاره كرد نزديك نشست . به اصطلاح مزاحى و انگولكى كرد . كوكب سلطان خودى درست كرده چوبى هم عماد السلطنه داده بود دست گرفته بود و همينطور مواظب من بود . تولوى خان از ترس قجرها مثل طفلان مسلم لرز مىكرد . از آن اطاق به اين اطاق نمىآمد . مثل دزدها نگاه مىكرد . خوب زهرچشمش گرفته . خيلى مجلس خوبى بود . عماد السلطنه سربهسر كوكب سلطان مىگذاشت . آن هم از آن غرور جوانى و خوبى كه داشت ماشاء الله و امثال آن پيشش جلوه نمىكردند . خيلى صحبتها مزه داشت . اين ماشاء الله به هر خانهاى برود و داخل شود چون نسبة بهتر از رقاصهاى ديگرست هرچند مثل پيشترش نيست اما باز خوب است . كلا زنها مرافعه مىكنند . خداوند گوش شنوائى هم به اين مردها نداده . تا ساعت شش بودند بعد رفتند . اگرچه « باشباش » بيشتر از شش تومان گرفتند اما آن بدمزگى اول و طى كردن قيمت كه در ميان نبود با كمال امتنان داديم . معقوليت و نجابت در هر كارى و كسبى خوب است . آغا شاهزاده و شاهزاده خانم آمدند بالاخانه خوابيدند . انشاء الله روز پنجشنبه نواب عليه تشريف مىبرند . انشاء الله به سلامتى و تندرستى مراجعت كنند . باز همچو مجلسها منعقد شود و دور هم باشيم . هرطور بود حضرت و الا نگذاشت بروم . اميدوارم باز سيد الشهدا ( ع ) طلبيده از عقب بروم . هواى سفر - ترخان چهارشنبه ششم - ديروز يك ربع به غروب مانده شعاع الدوله و مشكوة السلطنه آمدند تخته بازى كرديم . يك تومان بردم . محمد را خانهء عماد السلطنه فرستادم . با رحيم گفتگوها دارد . دستور العملها بايد بگيرد . پريشب خوش شبى بود ديشب برعكس هرچه خوش بود از دماغم بيرون آمد . همين مطلب را پريشب خدمت حضرت و الا هم عرض كردم . من « ترخان » هستم و هرچه بگويم در مجالس بخصوص باكى نيست . خودشان اجازه مرحمت فرمودهاند . جهت نرفتن هم اين زبان بريدهء من است . كاش مثل ديگران بودم و مىرفتم . اگر از اول مىدانستم كلا ترك اين كارها كرده بودم . بارى عماد - السلطنه باز دستخطى مرقوم داشته بودند . خيلى افسوس و الم براى نرفتن من و اطمينان كلى و راهنمائيها براى رفتن منبعد يعنى اول حوت . خيلى اوقاتشان از نرفتن من تلخ است و حتى الامكان كوشش كردند ثمرى نبخشيد . لازمهء التفات را فرمودند . كيف خوبى با مقدارى پاكت ، يك قوطى كبريت نقره ، چند عدد اشرفى داده بودند . مسألهاى نبود ، چيزى نبود . اما آنقدر مرا شاد و مسرور كرد كه به عقل راست نمىآيد . خداوند عمرش بدهد . برادر و آقاى خوبى است . از قديم گفتهاند « دوست